(خلاصه ایی از شب بازدید از خانواده شهید راه علم،شهید مصطفی احمدی روشن)

قرار قبلی نبود که ماهم برویم، اما انگار مدار خواست خدا برقرار دیگری بود...

دوشنبه شب...بعد از جلسه ی شورا که آماده ی رفتن به منزل بودیم یکدفعه ای قرار چنین شد .یکی از رفقا -که کیفش راهم همراهش به جلسه آورده بود تا بعدش به کلاس زبان برود- بعد از چند دقیقه ای صحبت با فرمانده ی پایگاه گفت:دارم می روم ماشین بیاورم تا همراه فرمانده برویم خانه ی شهید روشن. کلاس زبان را بی خیال!!.....وخلاصه من هم همراه شان راهی شدم...

شهید احمدی روشن

 

انگار قرار شده بود به منزل آن شهیدعزیز برویم تا هم یک کارتن از تقویم های شیعه ایی رو که پایگاه حجتیه با طرح جلد چهره ی اون شهید چاپ کرده به دست خانوادشون برسونیم وهم 2عکس ،به انتخاب خانوادشون،از چهره ی شهید بگیریم برای طرح فرشی که به همت واحد خواهران پایگاه حجتیه (عج) قرار است ان شاالله از چهره ی ایشون و سایرشهدای علم بافته شود.

چهل دقیقه ای گذشت و به مقصد رسیدیم....منزل خود ایشان نبود،انگار منزل اقوام شان بود که البته همسر و پدرو مادر شهید آن جا حضور داشتند.ازکفش های جلوی در ،معلوم بود مهمان داشتند...اقوام شهید به استقبال مان آمدند و ما به همراه یکی از اقوامشان به اتاقی رفتیم که در آنجا کامپیوتر هم برای مشاهده و تحویل عکس بود.

چند دقیقه ای که گذشت پدربزرگوارشان نیز به ما سرزدند و تعارف کردند که به اتاق اصلی پیش سایر مهمان ها برویم که چون برای کار خاص دیگری رفته بودیم در اتاقی که کامپیوتر بود ماندیم....حالا می فهمیدم کمی از حال و هوای زمان جنگ را!! آخر حس سنگینی است نگاه کردن به چهره ی پدری که تازه فرزندش شهید شده است...

پذیرایی شدیم؛چایی و قند ،از همان قندانی که شهید قند برمیداشت... و حلوای شهادتی که اگرچه شیرین بود ولی خیلی تلخ بود طعم نبودنت درحوالی خانواده ات،شهید مصطفی...درایران و درجبهه ی علمی ایران. از میوه ها خیار خوردیم!!نمک نبودو بی نمک نبود...نیازی هم به نمکدان نبود!!....که نه فقط ما،یک ایران  وجهان نمک گیر شهید هستند....

اسرائیل،امریکا،انگلیس ودشمنان اسلام وایران نقشه های پلیدانه می ریزند تا شهید کنند دانشمندان مان را... اما نمی دانند که دانش ات را نمی توانند شهید کنند...

شهید علم ، علم اش شهید نمی شود....تا ابد جاودانه است...هم خودش هم ماتاخر آثار علمی اش برای جهان و ایران عزیزمان.راه شهید علم،رد پایش در تاریخ،چراغی که روشن کرده...این ها همه می ماند.

قراربود مادر شهید بیایند و دو عکس را انتخاب کنند برای طرح فرش.یک بار در اتاق آمدند...اما اوضاع روحی شان متاسفانه  هنوز  خیلی خوب نبود و سریع رفتند...حق هم داشتند...جوان دسته ی گل بزرگ کنی...سرسبزشود..شکوفه دهد....بعد ازخدا بی خبران ناجوانمردانه شهیدش کنند....داغ جوان سخت است....داغ جوان شهید سخت تر... صدای گریه ی مادر شهید یک بار فضا را سخت سنگین کرد و صدای پدری که همسرش را در داغ شهادت فرزندش آرام می کرد....البته این ها تنها نشانه ی داغ بود و روشن بود هرگز نشانه های شکستن نبود....که در چهره ی خانواده وبه ویژه مادر وپدر و همسر شهید استقامت و رضا به حکم قضای الهی موج می زدو می زد....استقامتی از جنس خانواده های 300 هزار شهید دفاع مقدس...ترنم ترانه ای هم نهشت زیبایی ایستادگی و صبر کاروان زینبی پس از عاشورا...

 درحین مرور عکس ها این عکس شهید مصطفی احمدی روشن درکنار پسرکوچولویش بیشتر از همه قلبم را منقلب کردو...

شهید مصطفی احمدی روشن 

.

.

وقت رفتن رسیدو رفتیم ولی از خاطرمان نرفته بود خیلی چیزها را...شهید را....جهاد علمی را...دشمن بد خواه را........در راه فکر امتداد نگاه پسر کوچولوی شهید روشن از ذهنم بیرون نمی رفت...امتدادی که یقینا خودش در مسیر بزرگ شدنش و تمام ایرانی ها ومسلمانان راهش را ادامه خواند داد.

آری ...فروغ چراغ روشن اسلام و علم و تمام  شهیدان و شهدای علمی و شهید مصطفی روشن ،خواموش نمی شود هرگز...

 راستی مطلب جالب و خاطره ای که آنجا در مورد شهید مصطفی احمدی روشن بیان شد این بود که در آنجا فرمانده پایگاه از آقای اکبری (از اقوام شهید که تمام مدت آنجا کنارمان بودند) در مورد علت دفن شهید در چیذر پرسیدند که ایشون گفتند: قضیه از این قرار بوده که انگار ، شب قبل از شهادت مصطفی تلویزیون صحنه هایی از امام زاده علی اکبر چیذر رو پخش کرده بوده وگویا شهید مصطفی در مورد اون محل با همسرشون صحبت کرده و قرار گذاشته بودند که فردا بروند به آنجا زیارت...که فردایش مصطفی شهید شد و چند روزه بعد در جوار آن امام زاده قرار گرفت و در حریر لباس شهادت به زیارتش رفت...

شادی روح امام و شهید روشن و شهید قشقایی و تمامی شهدای ایران واسلام ،از آغاز تا قیامت، صلوات