حکایت آن مرد را شنیده ای که

نزد روان پزشکی رفت و از غم بزرگی که در دل داشت

گفت.

روان پزشک به او گفت :

به میدان شهر برو ،

آنجا دلقکی هست ،

آنقدر تورا میخنداند تا غمت از یادت برود .

مرد با چشمی اشکبار،

لبخند تلخی زد و گفت:

من همان دلقکم .

...........

نویسنده ناشناس